ماه آذر بــد ماهــی بــود خیلـی بـد نمیدونم بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که آدم واقعا توی حکمت خدا می مونه..
۶ ســال رابطه عاشقانه مون در از یــک ماه به چالس بزرگ و بدی افتاد... و همچنان در طبعات ترمیمش هســتیم...
شاید بعد ها اومدم توی یه پست نوشتم .... و اما اینکه دلیل بر ننوشتنـم شاید بیشتر بر این خاطر باشه که دچار یه خلا روحی در رابطه مون شــدیم که سعــی بر جبران و ترمیمش داریـم.....:-))
میام و می نویــســم تا کم کم این یخــام آب شــه....+ـ+
ازین پــس مـرا با بخش هایی جـدید و کمی متفاوت بخوانیــدکلینیک نوشت: امروز یکی از مریضا رو داشتــم میکرودرم و پاکسازی براش انجام میدادم...
بعد کارش که دید چقدر پوستش باز و خوب شــده درد و دلـش باز شــد که افسـردگی گرفتم و خیلی وقته به خودم نمی رســم...می گفت ۳ سال پیش برادر ۲۶ سالــش چند روز قبل عروسیـش توخیابان خفت گیری می کنـن زورگیرا ازش تیر گلوله اصابت می کنه به قلبش و فوت می کنه اینقدر ناراحت شدم... می گفت قاتل برادرشو گیر آوردن تو زندانه خانواده اون اراذل اوباشا هی اذیتشون می کنن... روزا با سنگ می زنن شیشه های خونه شون می شکون تا مثلا تهدید کنن تا رضایت بدن.... می گفت از زورگیرا گفتــن ازقبایل کــُردن... توی خونه شون توی کوزه هاشون پر اسلحه هست و واشـشون عادی...
فامیلشــون ســگ باشــی... (مگه همچین فامیلایی هم هست !!)
اصن تعریف می کرد مو به تنم سیخ می شـــد یــهــو یاد دیشب افتادم که اخبار ۲۰:۳۰ داشت این زورگیرارو نشــون می داد .... چــــقدر وحــشتـناک...!!


نکتــه
اخلاقی این بخش
باید همیشــه عادت کنیــم از خونه که میایـم بیرون حتما
آیه الکرسی بخونیــم خدا از شر بدی ها محفوظ مون کنه..
معشوقانه نوشت : بایــد فکـری بکنــم .. کاری بکنــم.... تا نـفــس هســت.... تا نرفت از دســت ایـن